تبليغاتX
html> آفتابگردون

آفتابگردون
از جنس روزمرگی


.:: پایان... و دیگز هیچ. ::.

به جرات می تونم بگم تجربه ی قشنگ و دوست داشتنی بود داشتن یه وبلاگ و زندگی کردن باهاش!
اما بعد از تقریبا 6 ماه دیگه احساس می کنم که وقت خداحافظی رسیده و باید هر چه زودتر قبل از خوردن به ابتذال در این وبلاگ رو بست!
از همه ی دوستانی که همیشه با نظراتشون من رو یاری کردن تشکر می کنم! احساس می کنم که تجربه ای بود دوست داشتنی!
به نظر خودم وبلاگم , خیلی روزهای خوب رو داشته و خیلی روزهای کسالت بار ولی الان من و وبلاگم دقیقا احساس یک خودکار تموم شده رو داریم !
نمی دونم اما این وبلاگ برای من بزرگترین کاری که کرد شاید شناختن خیی از ابعاد شخصیت خودم به خودم بود! این وبلاگ باعث شد که خیلی وقتها در خیلی موارد با خودم بجنگم یا به خودم بخندم! یا به خیلی چیزها که دوست داشتم فکر کنم یا فکر نکنم! باعث شد آدمای زیادی رو بشناسم و دنیاهای متفاوتی رو ببینم! همراهی دوستایی رو ببینم که برای من و نوشته ها و فکرهام ارزش قائل بودن و اگه این وبلاگ باید تموم بشه به خاطر احترام به این همراهی و همدلیه! در مجموع باعث شد جور دیگه ای باشم که قبلا نبودم!
فقط می تونم بگم لذت بخش و دوست داشتنی بود!
شما هم می تونید احساستون رو از پایان این وبلاگ و خاطراتتو ن با این وبلاگ !و شاید ماندگارترین مطلبی رو که اینجا خوندید برای من بنویسید و برای آخرین بار خوشحالم کنید در حالی که شعر قریبی بر لبم زمزمه می کنم
خدانگهدار
و

درود و دو صد بدرود

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
- میهن سیارشان -
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند:
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد:

ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(درجعبه های خاک)
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران در آفتاب پاک.

 
پایان!
آفتاب! http://tinypic.com/xdfk3b.jpg 

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: 1 2 3 شله ::.

1- یادمه حدود ده سال پیش محرم بود .من با یه سری از بچه های محله رفتیم یه مراسم روضه!
جای شما خالی مراسم تا ساعت 1 طول کشید اما خبری از شله نبود ! و ما با کمال سر افکندگی برگشتیم!
2- باز هم حدود 10 سال پیش محرم بود! من با یه سری از بچه های محله رفتیم یه مراسم روضه!
 این بار صاحب مراسم دایی یکی از بچه ها بود! آخر مراسم شله ها رو تو سطل ریخته بودن و پخش می کردن به ما که رسید گفتن: آقا کمه! به بچه ها نمیدیم!
3-بازم یادمه حدود ده سال پیش محرم بود من با یه سری از بچه های محله رفتیم یه مراسم روضه!
این بار مسجد جواد الائمه بود ! تا ساعت 3 واستادیم بعد  واقعا شله دادن ! تا رسیدیم خونه از ترس هزار بار مردیم و زنده شدیم! یک پیکان قرمز گوجه ای شیشه دودی هم پشت سرمون میومد !
نتیجه: اگر خدا نخواد اگه خودت رو بکشی بهت شله نمیرسه !

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: وقت ::.

این روزا واقعا مسئله ی مهم که با هاش درگیرم وقته! به نظر می رسه این ترم خیلی فشرده تر از ترم های قبله !  واقعا احساس تنگی وقت می کنم  !  هر روز تا ساعت چهار یه جوری درگیرم و بعد از اونم اونقدر خسته می شم که عملا دیکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد! احساس کم خوابی هم واقعا صبح ها بهم فشار میاره!
از طرفی  فشار کارهای لابراتواری و درس ها و کارهای متفرقه هم ذهن آدم رو بد جور درگیر می کنه!
این ها  همه رو گفتم که بگم این وقتا آدم به مهمترین چیزی که نیاز داره  یک برنامه ست تا ذهن آدم رو آسوده تر کنه!
حالا
وقتی با هزار بدبختی با در خواست دوستی صد البته به خاطر علاقه ی خودت  وقتت رو واسه یک کاری تو یه روز خالی می کنی و دیگران بدون هیچ اهمیتی برای تو و وقتت تمام برنامه هات رو به هم می زنن! واقعا کلافه میشی! و می خوای سرشون داد بزنی که ! آقا و خانوم محترم من علاف نیستم!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: ا عشق ::.

تا چه حد باید به عشق دو طرفه معتقد بود؟ آیا عشق یک طرفه منجر به عشق دو طرفه می شه!
آیا ازدواج با عشق یک طرفه موفقیت آمیزه؟

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: دو دسته ::.

    آدم ها از لحاظ ادبیات کلامی دو دسته ی کلی اند : یکی عده ای که در حرف زدنشون چارچوبای خاصی رو رعایت می کنن مثلا در چارچوب اخلاقی, ناسزاهاو  فحش هایی که به اطرافیانشون میدن سنجیده و اخلاقیه(با یک چارچوب مشخص) یعنی اینجور افراد اگر چه فحش میدن اما معتقدن که نباید از حدودی گذشت!
و عده ای هم هیچ چارچوبی رو رعایت نمی کنن و معتقدن که استفاده از کلام اون هم از نوع فحش و ناسزا فقظ یک عادته و اشاره به امری حقیقی نداره!
به عبارتی فحش باد هواست!
شما جز کدوم دسته اید! ؟به نظر شما افراد دو دسته می تونن ارتباط کلامی مناسبی رو با هم برقرار کنن؟چطوری؟

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: شهریار ::.

    اگر چه خوشبختانه یا بدبختانه خیلی کم سریال می بینم (بر خلاف گذشته ها ) اما سریال شهریار رو از قسمت 6 شروع بدیدن کردم! این سریال پر از رنگ و تصویر و موسیقی و شعر لحظات لذت بخشی رو برای من پدید اورده! اما همین قدر هم کفایته! یکی از نقاط قوت سریال اشنا سازی مخاطب با شعر معاصر ایرانی نه تنها شریار بلکه شعرای هم دوره  مثل عارف و ایرج و عشقی و..است و آشنایی با موسیقی ایرانی که الحق آمیختکی زیبایی بین این دو بوجود آمده!   از طرفی طراحی صحنه و فیلم برداری هم لذت بخش و دوست داشتنیه! اما فقط کاش بازی ها کمی طبیعی تر بود و فیلنامه  پخته ت و منطقی تر بود!اما ...
یک سریال با این همه خوبی اگر نقاط ضعف خیلی برجسته و اساسی هم داشته باشه قابل چشم پوشیه!
البته کاش که این راه ادامه پیدا کنه!
The image “http://images.shelfari.com/userimages/27/D0/club16404633303831021875000.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
این هم یه شعر از شهریار:

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی......چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی......چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی

چرا مردی کند دعوی کسی که کمتراست از زن......... الا تهرانیا انصاف می کن خر...تویی یا من

 

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی..........به رشتی کله ماهی خور؛به طوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر شمردی.......جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن.....الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی........به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی

چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی......به نقص من چه خندی خود سرا پا منقصت باشی

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن...الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی....به مردی با تو پیوستم؛ندانستم که نا مردی

چه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی.....اگر می خواستی عیب زبان هم رفع می کردی

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن.....ال تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل.........فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل

چه گویم ساز تو بی قانون و هر دمبیل..........تو را یک شب نشد سازو نوا در رادیو تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون....الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم........عدو را تا که ننشاندم به جای از پا ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم.........چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده است و حوضش..........الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد........ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد.......چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن.......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

چو خواهد دشمن بنیاد قومی را بر اندازد..........نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هر یک رابه تنهایی بدو تازد......چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی انکه دشمن را ندانستی فریب وفن.......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

چرا با دوستارانت عناد و کین و لج باشد.........چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد......هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار بینی و گلشن را همه گلخن......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

تو را ترک آذربایجان بودو خراسان بود.........کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چو شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود.......کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان پنبه چو نی نه تیر ماند و نی جوشن......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان........نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وا رهاندن جان.....مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن...........الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من




نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: ::.

این تصویر چهلم بی بی جان رو نشون می ده! این عکس یک روز سرد زمستانی ! یک روز وحشتناک سرد زمستانی !بهشت رضا رو نشون می ده! اون مرد نشسته روی زمین دایی مادرم یا به عبارتی بهتر برادر بی بی جانه که چند روزیه چراغ سو سو زن شده ( سکته ی مغزی کرده) دیروز ملاقاتش رفتیم ! قدرت تکلم رو از دست داده اما هنوز من رو میشناخت و با یک صدای پر درد و مبهم گفت محمد! و اون پسر کوچولو( سجاد )پسر خالمه! Free Image Hosting at allyoucanupload.com

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: آیین چراغ خاموشی نیست! ::.

بعضی چراغ ها قبل از خاموشی سو سو می زنن یعنی یکجور حالت انتظار رو توی ذهن آدم بیدار می کنن انتظار خاموشی! و بعضی از چراغ ها ناگهان خاموش می شوند, بیدرنگ, بی انتظار!
دور و اطرافمون پر از چرا غ های روشن و سوسو زنه! اما خاموشی چراهای سوسو زن حسی متفاوت داره! وقتی بی بی جان که مثل یک چلچراغ روشن بود رفت خیلی از چلچراغهای خانواده سو سو زن و رو به خاموشی شدن!
یکی همین پدر بزرگم و یکی دایی مادرم! سو سو می زنن و منتظر خاموشی دائم می مونن!
شنیده بودم که یک چراغ می تونه خیلی چیزها رو روشن کنه! می تونه چراغ های دیگر رو هم جوری به نمایش در بیاره که انگاری روشنن! می تونه ذره ای از نورش رو تو وجود هر کدوم از چراغای سوخته بریزه و حداقل چراغ های خاموش رو به ریای روشن بودن آغشته کنه! اما الان دارم می بینم که یک چرا غ خاموش چطور یکی یکی چراغ های روشن رو سو سو زن و خاموش می کنه!

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: ترس ::.

۱۵ چیز که یک مرد حسابی از لونا می ترسه رو توی یاهو  بخش سلامتیش معرفی کرده اینهاست

*ریزش مو*غافلگیری هنگام چشم چرونی*مردود شدن*نگهداری از بچه*مرگ پدر*اشکهای معشوقه*شکست عشقی*خدا نبودن برای فرزندانش*زن زیبا*لخت شدن*عدم پیشرفت فرزندان*تحقیر در جمع!

به نظر شما چقدر درسته!؟

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط آفتاب |

.:: سفر ::.

 

عروس های دریایی به حجله نشسته اند !

دیشب صدای فریادت را موج ها آوردند!

تو نبودی! تو نبودی

دیشب موج ها عروسم را دم  حجله کشته بودند!

***

 

بعد از ۴ روز امدم ! حقیقتا خسته و دلزذه شده بودم ! خیلی ها خصوصی و غیر خصوصی نظراتشون رو بهم گفتن و دلکرمم کزذن!

شعر ِ ایده! نظر !غزل و... همه چیز فصلیست!و من احساس می کنم که مدتیه از فصل گفتن و نوشتن وگلایه و بالاخره هرچیزی که شاید بدرد خوندن و فکر کردن بخوره خالی شدم! من در آغاز فصل سردم!ها ها ها!
 من چند روزی اومدم سفر! و از همه چیز دور شدم. باید باز هم اعتراف کنم که اینجا دلم برای خیلی ها تنگ شده و از ندیدن خیلی ها کیفم بدجور  کوکه!

اینجا از اینکه خبری از خبر نیست !راحتم.  اینجا خبری از کتاب و درس و استاد و کلاس... هر چیز استرس زای دیگه نیست!

و من بیشتر از همه از اینکه  اوایل شروع کلاسها اومدم سفر !بشدت کیف می کنم. از اینکه به تمام قوانین خشک دانشکده دهن کجی می کنم! به همه ی استادای باد به غبغب انداخته می خندم و غایب می شم!از اینکه طبق قانون بی احترامی می کنم تا مغز استخوون کیف می کنم!

راستی بعضی ها می نویسن و نظر میدن توی وبلاگم! ولی اسمشون رو نمی نویسن!باید اقرار کنم که واقعا لذت بخشه!چون من این نوشته های مجهول الهویه رو نسبت میدم به اونهای که دوست دارم نظر بدن و اما نظر نمیدن!

اصلا من همیشه اینطور بودم ! دوست داشتم همه چیز  اینطور باشه که فکر میکنم نه اونجوری که واقعا هست!

راستی یکی گفت : بدخواه!

من که بد خواه ندارم اگه خاطر خواه نداشته باشم

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط آفتاب |

آفتابگردون src="http://webgozar.com/c.aspx?Code=114863&t=counter">
استاد شجريان



<-PostContent->
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  <-PostDate-> ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor->